باز هفت سین سرور
ماهی و تنگ بلور
سکه و سبزه و آب
نرگس و جام شراب
باز هم شادی عید
آرزوهای سپید
باز لیلای بهار
باز مجنونی بید
باز هم رنگین کمان
باز باران بهار
باز گل مست غرور
باز بلبل نغمه خوان
باز رقص دود عود
باز اسفند و گلاب
باز آن سودای ناب
کور باد چشم حسود
باز تکرار دعا
یا مقلب القلوب
یا مدبر النهار
حال ما گردان تو خوب
راه ما گردان تو راست
باز نوروز سعید
باز هم سال جدید
باز هم لاله عشق
خنده و بیم و امید
ه...ش...شش!!
نفهمیدم خانم چرا بمن توهین کرد من که کاری نکرده بودم که بهم گفت: هش... خواستم بگم : اگر جسارتی کردم ببخشید... ولی خانمه مهلت نداد و داد کشید: پناه بر خدا... مردم چقدر بی حیا و دریده اند... عوض اینکه از خجالت آب بشه و سرشو بندازه پایین زل زده تو چشام و داره بر...بر نگاه میکنه...حیف که تربیت خانوادگیم و شخصیتم اجازه نمیده وگرنه حقتو میذاشتم کف دستت.
اتوبوس شلوغ بود... همه متوجه ما شدند... دیدم بهتره صدامو در نیارم شاید غائله تموم بشه ولی مگه خانم دست بردار میشد. بلند تر ادامه داد: بی تربیت تنه لش... از امثال تو بیش تر از این نمیشه انتظار داشت. شما ها تقصیر ندارید، تقصیر پدر و مادر هاتونه... تربیت خانوادگی ندارید... دو سه بار به زبانم آمد که جواب دندان شکنی بهش بدم ولی بازم دندون رو جیگر گذاشتم... زنه همچنان غرغر میکرد... تف بروی بی حات بیاد... اگه تربیت خانوادگیم اجازه میداد بلایی بسرت می آوردم که حظ کنی.
کم کم مسافرهای دیگه هم شروع به همکاری با او کردند.بدون اینکه بدانند موضوع چیه به طرفداری از خانم قد علم کردند:خجالتم خوب چیزیه...مرتیکه شصت سالشه خجالتم نمیکشه... تو اتوبوسم دست از لات بازی بر نمیدارن... مگه اینا خواهر و مادر ندارن... ای بابا بعضی ها خواهر و مادر سرشون نمیشه...
دیدم کار داره به جای باریک میکشه خواستم پیاده شم ولی به ایستگاه نرسیده بودیم. خانمه هم دست بردار نبود و ادامه میداد:شرم و حیا از بین رفته ... دیگه مردم خجالت نمیفهمن چیه... بخدا اگه تربیت خانوادگیم اجازه میداد پدری ازت در می آوردم که تا دنیا دنیاس دیگه از این غلطا نکنی...
اگه حرکتی ازم سر زده بود دلم نمی سوخت کور شم اگه دروغ بگم.ذلیل شم اگه از روی عمد کاری کرده باشم. شاید در اثر تکان های اتوبوس مثلا دستم در دستگیره ی بالای اتوبوس شاید به دست وی خورده باشه که بعید میدونم ولی زنیکه بی حیا بد جوری آبروریزی میکرد؛
مرتیکه لات!برو خدا رو شکر کن که من از اون زنا نیستم وگرنه...
تنم خیس عرق شده بود و دست و پاهام مثل کمان حلاج ها میلرزید باز هم خانمه ول کن نبود؛
این بی پدر و مادرها مخصوصا سوار اتوبوسهای شلوغ میشن تا زن های مردمو اغوا کنند!!!بعد دندان قرچه ای کرد و ادامه داد:
شیطونه میگه حقشو بذارم کف دستش. نشون بدم یه من ماست چقدر کره داره...حیف...حیف که تربیت خانوادگی دارم گر چه آدم که از سنگ نیست...از سنگ هم باشه منفجر میشه...!
دستش بالا رفت گفتم الانه که بزنه تو گوشم. ولی خدایی بود که اتوبوس افتاد تو چاله و خانومه مجبور شد دستش رو بگیره به میله وسط اتوبوس.
با غیظ گفت:برو شکر خدا کن که من از اوناش نیستم و تربیت خانوادگی دارم وگرنه خشتکتو میکشیدم سرت...!!!
توی اینهمه آدم توی اتوبوس، یک نفر نبود که بپرسه:
خانم چی شده...؟ موضوع چیه؟
یا یه شیر پاک خورده بلند شه بگه: خانم بسه دیگه مگه این بیچاره چیکار کرده؟
خودمم جرات نمیکردم جیک بزنم...برعکس همه خیال میکردند من کار بدی کردم و هر کس هم محض وجدانیت متلکی بهم میگفت: حقشه چشمش کور شه پیر سگ. بی شرفی هم اندازه داره...همه زنها که مثل خواهر و مادرش چی بگم واله؟!...
خانم هم از شنیدن این تشویق ها بیشتر دور برمیداشت!!...
دیگه من طاقتم داشت تموم میشد.یه نفرو پس زدم و رفتم جلو.. سر خانمه داد زدم:چه خبره خانم... اصلا بگو چی شده که داری هزیان میگی؟یکساعته داری غرغر میکنی و بد و بیراه میگی.بهت هیچی نمیگم هی بدتر میکنی و ادامه میدی.
زنیکه زد زیر خنده...
واخ... واخ.. واخ.این ایکبیری رو تماشا کنین.خودشو قاطی آدمها کرده...نکبت ریختش مثل میمیون میمونه.یکی نیست بهش بگه تو هم آدمی؟ حیف فحش نیست که به تو بدم.اصلا به چه مناسبت تو به خودت گرفتی کسی کاری به تو نداره. من با اون پسر قد بلنده خوشگله هستم که اونجا واستاده با تو نبودم!!!
اتوبوس تو ایستگه توقف کرد...مثل برق از اتوبوس پایین پریدم تا صدای خنده و متلک های مردم رو نشنوم.زن که داشت هنوز پشت سر من فحش میداد:مرده شور ریخت ایکبیریتو ببره...تو دیگه چرا بخودت گرفتی پیر سگ!! برو خدا رو شکر کن که تربیت خانوادگی دارم وگرنه الانه حقت رو میذاشتم کف دستت تا حظ کنی...
اتوبوس راه افتاد و رفت و من یه درس دیگه گرفتم که معنی اصالت و تربیت خانوادگی چیه!!
فهمیدین چی شد؟
وااای!
امروز توی زنگ ادبیات گند زدم. سر کلاس کاری رو انجام دادم که نباید اون کار رو میکردم. خوب مسلما معلم هم از دست من عصبانی شد. خیلی خجالت کشیدم. احساس میکنم تا بحال هیچ معلمی به این حد از دست من ناراحت نشده بود. همون لحظه هم منو تنبیه کرد. کاری کردم که دیگه نمیتونم سرم رو بلند کنم. امیدوارم معلم کینه ای نباشه و سریع من رو ببخشه. البته باید انصاف رو رعایت کنم و بگم معلم هم حق داره من رو تنبیه کنه. اما باید از دلش دربیارم،چون دوست ندارم معلم از دست من ناراحت باشه. نه به این خاطر که مثلا "نمره ی من رو کم کنه"؛
اصلا برام مهم نیست که نمره ام کم بشه، فقط نگران این هستم که این ناراحتی توی دلش بمونه.
تنها کاری که ازدستم بر میاد اینه که از خدا کمک بخوام و سعی کنم جبران کنم. البته از شما هم میخوام اگه راهی دارید کمکم کنید.ازتون ممنونم.
امروز هم یه نتیجه بزرگ گرفتم؛ اینکه سر کلاس احترام معلم رو حفظ کنم و کاری نکنم که پشیمونی به بار بیاره.
سلام. من توی این وبلاگ خاطره هام رو مینویسم.(اون هایی رو که برای خودم نسبتا مهم بوده اند.) این خاطره ای که امروز مینویسم برای خودم بد بود و خیلی بخاطرش ناراحت شدم. پنج شنبه که داشتم از مدرسه برمیگشتم خونه...
آه! ببخشید یادم رفت درباره خودم بنویسم.اسم من مهدی هست و دانش آموز سال اول متوسطه هستم. تقریبا جزو دانش آموزان متوسط رو به پایین به حساب میام. من صاحب یه خانواده 3 نفره هستم. البته تا پارسال 4 نفر بودیم (یعنی من بچه دوم هستم) اما پارسال خواهرم ازدواج کرد و من از اون زمان خیلی تنها تر شدم.اما برگریم سر اصل مطلب...
وقتی رسیدم خونه، خیلی سریع رفتم تا از خواهرم یکی از کتاب هاش رو قرض بگیرم. آخه میدونید، من جمعه صبح امتحان ریاضی داشتم و باید حسابی کار میکردم.اما انگار قسمت نبود. یکی دو ساعتی درس خوندم اما یه دفه نمیدونم چرا یه دل درد شدید گرفتم. اون روز مهمان داشتیم. همه ی اونها در عرض یک ثانیه تبدیل شدند به یک دکتر ماهر و شروع کردند به تجویز انواع قرص و شربت! اما باز هم فایده نداشت. خلاصه بعد از ساعت 12 شب، حاظر شدند منو ببرند بیمارستان و از این درد خلاصم کنند.سرتون رو درد نمیارم و همین الان آخرش رو میگم.من اون شب از خوابیدن محروم شدم. به امتحانم هم نرسیدم. توی مدرسه هم هر روز از طرف دیگران خصوصا ناظم مورد بازخواست قرار میگیرم.(البته نمیخوام درمورد ناظم صحبت کنم. نوشتن درمورد ناظم خودش کلی کاره! آخه به همه چی گیر میده!)
اما نتیجه ای که خودم از این داستان گرفتم این بود که جلوی شکمم رو (مخصوصا شب امتحان) بگیرم.